سلام
"می گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی!"

I LOVE YOU
"می گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی!"

سلام دوستان
یک راه دیگر برای از بین بردن ویروس کظم غیظ استفاده از آنتی ویروس "نود۳۲" است. البته قبل از اون باید به اینترنت وصل شده و اونو آپدیت کنین. مطمئن باش که این ویروس از بین می ره.
تا بعد خداحافظ
www.asheghia.blogfa.com
وقت رفتن
وقت رفتن نمی خوام ببینمت
می دونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی
دلمو پشت سرم جا میذارم
اگه خونسرد نگام به دل نگیر
دلتو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسممو فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته میشه
وقت رفتن نباید گریه کنی
اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
می دونم هر جای دنیا که باشم
تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه
اگه خونسرد نگام به دل نگیر
دلتو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسممو فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته میشه
خواننده: حمید عسکری

هیچکی نمی تونه بفهمه
هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته؟
هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته؟
هیچکی نمی مونه تا با من، توی راهم همسفر شه
آخه می ترسه که با من، با دل من در به در شه
هیچکی نمی دونه که چشمام، چرا همیشه خیسه خیسه؟
چرا هیچکی حتی یه نامه، واسه من دیگه نمی نویسه؟
هیچکی نمی دونه که قلبم، تا حالا چند دفعه شکسته؟
هیچکی نمی دونه سر راه اون، تا حالا چند دفعه نشسته؟
آخه تو کلبۀ سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه
می دونم اگه تا لحظۀ مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه
خواننده: محسن یگانه

خدانگهدار
خدانگهدار عزیزم، اما نمیشه باورم
توی چشام نگاه نکن، این لحظه های آخرم
آخه چطور دلم بیاد، چشماتو گریون ببینم
می رم ولی اینو بدون، چشم انتظارت می مونم
می رم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم
شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم
می رم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوسِت داره
یکی که از دوری تو سر به بیابون می ذاره
خدانگهدار عزیزم
خدانگهدار عزیزم
خدانگهدار
خدانگهدار
خدانگهدار عزیزم، دارم می رم از این دیار
اینجا کسی منو نخواست، تو هم منو تنها بذار
اینجا غریب بودم ولی، هیچکی نپرسید از کجام
مسافرم باید برم، گریه نکن خدا نخواست
دوسم نداشتی اما من ازت یه دنده بودنم
غریب بودم نامردما تو رو ازم ربودنم
می رم ولی بدون فقط تویی دلیل بودنم
مهمون نوازی کردنو منو از اینجا روندنم
می رم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم
شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم
می رم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوسِت داره
یکی که از دوری تو سر به بیابون می ذاره
خدانگهدار عزیزم
خواننده: مجید خراطها

دوستان:
این آخرین مطلبی بود که تو این وبلاگ نوشتم. تو رو خدا گریه نکنین، اینقدر نگین نرو نرو، بغضم داره می ترکه، اینقدر نگین نرو نرو، اینجوری بی تابی نکنیییییییییییین، الهی قربونتون برم، خدانگهدارتون باشه، باید برم باید برم! ای بابا چرا دنبالمون می کنین؟ حالا ما یه چیزی گفتیم! نزنین دیگه! بابا چوبکاریمون نکنین دیگه! آی نَ ... نزن! نزن دیگه! آی کلّم ... ای بابا ولمون کنین داریم می ریم دیگه! چرا حالا چپ چپ نگامون می کنین؟ دارم می رم دیگه! خدافظ ببخشید خداحافظ.
« نظر یادتون نره »
در آخر:
امتداد لحظه ها، تکرار با تو بودن است.
تا اسم وبلاگ جدیدم یادم نرفته یه مداد و کاغذ بیار. بدو. باز نشستی که بدو دیگه!!
بهم سر بزنینا. منتظرتونم.
بای![]()
اگه جملات زیباتونو برام بنویسین، این وبلاگ زیباتر هم خواهد شد.
زیباترین سلام دنیا،
طلوع خورشید عشق است،
آن را بدون غروب تقدیمتان
می کنم.
من زمین تو خورشید،
نگذار کسی حتی همچون ماه،
کسوف زندگی مان را پدید آورد.
یا شهر بی خبر است از جنون ما
یا این جنون سزاوار سنگ نیست
سکوتی بود در قلبم که با آن می زدم فریاد
اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد
خیلی سخته بشه طاقت بیاری
پر غم باشی ولی کم نیاری
تیک تاک ساعت، صدای جویدن لحظه هاست.
تنها، غمگین، نشسته با ماه،
در خلوت ساکت شبانگاه.
اشکی به رخم دوید ناگاه،
روی تو شکفت در سرشکم.
دیدم که هنوز عاشقم،
آه!

کاش می شد تو روزگارت،
تو بهار موندگارت،
میون این همه یارت،
من باشم دار و ندارت.
خنده هاتان لطف باران شمال
لهجه هاتان طعم خرمای جنوب
چشم هاتان سرچشمۀ شعر زلال
دست هاتان مجموعه ای از کار خوب
عشقو برات کشیدم میون موج دریا
رو ماسه ها نوشتم دوست دارم یه دنیا
اشک ها ریزم اگر شب به نهایت برسد
شب فقط یاد توام کاش به آخر نرسد
عاشق اگر رنگ معشوق نگیرد
در عشق خودش صادق نیست.
یادمان نرود که ما برای یک بار ایستادن، هزار بار افتاده ایم.
عرفان نظر آهاری

درخت اسم خدا را زمزمه می کرد.
سال های سال، درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد.
سیب ها هر کدام یک کلمه بود. کلمه های خدا.
مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت، اسم خدا را منتشر می کند.
درخت اما می دانست، خدا هم.
درخت، اسم خدا را به هر کس که می رسید، می بخشید.
آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند.
بچه ها اما بیشتر.
و وقتی سیب می خوردند، خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت.
درخت سیب زیادی پیر شده بود. خسته بود.می خواست بمیرد؛
اما اجازه خدا لازم بود.
درخت رو به خدا کرد و گفت:"همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم؛ اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها می داد. حس می کنم مأموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم."
خدا گفت:"عزیز سبزم! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن. آخرین سیب ات، سهم کودکی است که دندان هایش هنوز جوانه نزده، این آخرین هدیه را هم ببخش. صبر کن تا لبخندش را ببینی."
و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند.
برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه چید،
خدا لبخند زد و درخت،
آرام در آغوش خدا جان داد.
عکس خدا در اشک عاشق است.
قطره، دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت:"از قطره تا دریا راهی ست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست."
قطره عبور کرد و گذشت.قطره پشت سر گذاشت.
قطره ایستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت:"امروز روز توست.روز دریا شدن."
خدا قطره را به دریا رساند.
قطره طعم دریا راچشید.
طعم دریا شدن را.
اما ...
روزی قطره به خدا گفت:"از دریا بزرگ تر، آری از دریا بزرگ تر هم هست؟"
خدا گفت:"هست."
قطره گفت:"پس من آن را می خواهم. بزرگترین را.بی نهایت را."
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:"این جا بی نهایت است."
آدم عاشق بود.
دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.
قطره از قلب عاشق عبور کرد.
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت:
"حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است."
بازی خدا و يک عروسک گلی
واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
***
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
***
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و يک عروسک گلی ست.
هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط، زنگ مي زند، آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
با من تماس بگير، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
آن فرشته کو؟
يک فرشته داشت می دويد
توی کوچه های آسمان
روی سنگفرش کهکشان
می دويد و هرکجا که می رسيد
با گچ ستاره ها
عکس يک شهاب می کشيد
***
می دويد و خنده هاش نور بود
غصه را بلد نبود
غصه از بهشت دور بود
می دويد و بوی رفتنش عجيب بود
رد پايش از شکوفه های سيب بود
***
می دويد و ناگهان
دامنش به ابرها گرفت و ليز خورد
از کنار خانه خدا چکيد
قطره قطره روی خاک مُرد
هيچکس ولی نگفت:
آن فرشته ای که می دويد کو!
***
جای او چقدر خالی است
آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو.
برای شما جا نداریم.
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم
اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم مشتری آمد و رفت.
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت.
ولی هیچ کس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد.
دلم قفل بود.
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است.
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است.
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است.
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است.
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست.
و من روی آن در نوشتم:
"ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم."
و این آغاز انسان بود...
از بهشت که بیرون آمد، دارائیاش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشتهها گفتند: که تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کردهام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین میخواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. و خدا گفت: برو و بدان که جادهای که تورا دوباره به بهشت میرساند از زمین میگذرد، زمینی آکنده از خیر و شر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب، و اگر خیر و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گرنه..... و فرشتهها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمیتوانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. میترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا گفت: آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی، و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود.
مصائب دانشجو

تقلب:
یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن و اینکاره بودن،
شخص امتحان دهنده آخر و عاقبت خوش و خوبی داره.
نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درایت و تیزی
استاد و مراقبان می تواند هلویش از هسته دار و خاردار
تا آب هلو یا طعم موز و عشق و حال متغیر باشد.
بیراهه ای که اتفاقاً به هدف ختم می شود.
یک نوع وسیله درس پاس کن
نامشروع.
شب امتحان:
شب ملخ، شب ظلمانی یلدا، شب سوانح و سوختگی،ناکجاآباد دانشجو،
شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شود.
در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صورت کنسانتره نوش جان می کند.
یک نوع زلزله در میان ایام سال.
شب چشمهای پف کرده و دهانهای کف کرده، شب رقص و پایکوبی کلمات و جزوه و کتاب
بر روی سلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو.
جزوه:
یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابر و باد و مه و خورشید و اینا
دانشجو را به سمت پاس شدن درس ها هل می دهد.
تمام علم بشری، چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد.
وسیله ای که معمولاً دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود.
تنها شاهد ماجرای سوفاری شدن دانشجو در شب امتحان،
قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.
مراقب:
موجودی ستمکار و ریاپیشه که متأسفانه چشم و
گوش و باقی حواس را هم دارد.
سیستمی که نقش دزدگیر منازل را سر جلسه ایفا می کند.
گالری ضد حال موجودی که روی سینه اش نوشته:
"من مراقبم، شما چطور؟"
یک نوع تله موش زنده.
روز امتحان:
روزی که در آن خورشید طلوع نمی کند.
زمانی برای جفتک زدن اسب ها،
لحظه ای که در آن دانشجو می خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.
روز شغال،
روزی که در آن نگاه ها عمیق می شود.
روز لبخندهای استراتژیک،
روزی که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم
به قربانگاه می روند.
نمره:
تبلور میزان دانش، مهارت و دودره بازی دانشجو،
بهانه همیشگی برای اعتراض،
وسیله ای که با آن استاد چه ها که نمی کند.
عاملی که برای به دست آوردن آن دانشجو علاوه بر خر زدن،
اعمال شنیع دیگری را نیز باید انجام دهد
که قلم در وصف آن قاصر است.
سؤال:
یک نوع شعور سنج استاد و دانشجو،
کلمات نفرت انگیزی که به نوبت و تک تک مثل نیزه در چشم دانشجو فرو می روند
و لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کند.
لو رفتن آنها بر حماسه سازی دانشجویان منتهی می شود.
انواع مختلف آن از تشریحی سیانوری تا تستی گوگوری مگوری متغیر است.
استاد:
منبع علم، ژنراتور دانش، نیروگاه انسانیت، تبلور دانایی،
کوه توانایی، مایه افتخار ما، بابا تو دیگه کی هستی،
بهترین موجود عالم، خود صفا، عند وفا، دارنده انواع و اقسام شفا،
ضد جفا، یاری گر ضعفا، معلم الخلفا و
... .
*** با آرزوی موفقیت برای دوستای کنکوری ام ***

علی شریعتی
با شنیدن نام شریعتی آنچه در ذهن نقش می بندد، شور آزادگی است. شریعتی یکّه تاز عرصۀ روشنفکری دینی در دوران معاصر است. وی تمامی داشته های خود را در خدمت دین قرار داد و از بسیاری از خواسته ها چشم پوشید. دانش، غیرت، جسارت و هنر شریعتی به بهترین شکل، بازگو کننده ی رنج هایی بود که او می کوشید و بیانگر دردهایی است که مردم این دیار پیوسته با آن چهره به چهره بوده اند.
شریعتی در شعرها و نثرهایش غم ها و شادی ها و فریادها و آرزوها را به روایت نشسته است. سخنان شریعتی آیینۀ تمام نمای آن چیزی است که در آن وجود پر غوغا می گذشت.
اکنون از "دفترهای سبز (کویریات)" این شاعر آزادی خواه، چند برگی را ورق می زنیم.
همواره من و زندگی با هم خواهیم بود
وخواهیم ماند
جاوبدان جاویدان
تا ابد!
سوتک
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
واو یکریزو پی در پی دم گرم خوشش را بر گتویم سخت بفشارد،
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.
بد
در برابر وحشی ترین تازیانه ها،
سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند.
در برابر هیچ دردی،
لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد.
من از نالیدن بیزارم.
سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش،
تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.
نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت، بد است!
آزادی
آزادی،
در دامن اسارت می زاید،
در زنجیر رشد می کند،
از ستم تغذیه می کند،
با غضب بیدار میشود...
های،این سرنوشت آزادی است!
هبوط
مرا کسی نساخت، خدا ساخت
نه آن چنان که "کسی می خواست"،
که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود، کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت، آن چنان که خودش خواست.
نه از من پرسید و نه از آن "منِ دیگر"م.
من یک گل بی صاحب بودم.
مرا از روح خود در آن دمید.
و بر روی خاک و در زیر آفتاب،
تنها رهایم کرد.
"مرا به خودم واگذاشت".
تنهایی، آزادی
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام.
عشق به آزادی، سختی جان دادن را
بر من هموار می سازد.
عشق به آزادی مرا همۀ عمر در خود گداخته است.
آزادی معبود من است.
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.
هر دردی بی درد است.
هر زندانی رهایی است.
هر جهادی آسودگی است.
هر مرگی حیات است.
آخر، ... چه بگویم؟
من تنهایی را از آزادی بیش تر دوست دارم.
و حال می خواهم چه کنم؟
قلب که می زند برای کیست؟
برای چیست؟
و صبح که سر بر می کشد برای کیست؟
برای چیست؟
رفیقان من، با من مدارا کنید!
به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید ؟
فراخنای زمین، سخت تنگ است.
شب، دشت، راه
شب بود و شب همچنان بود
و همچنان شب بود.
شب هست،شب خواهد بود.
شب نمی رود و فردا نخواهد آمد.
شب بر بالای سرم ایستاده بود،
و دشت در زیر پایم گسترده.
و راه در برابرم، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته، می رفتم.
و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده
و دشت زیر پایم، گسترده
و راه در برابرم، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم.
و می رفتم و شب هم چنان بر بالای سرم ایستاده
و دشت، زیر پایم گسترده
و راه در برابرم چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته، می رفتم.
و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده
و دشت، زیر پایم گسترده
و راه در برابرم، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته، می رفتم.
و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده
و دشت، زیر پایم گسترده
و راه در برابرم، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته، می رفتم.
و می رفتم
.......................................
..........................................
..............................

یه دو سه هفته ای بود هیچ کاری تو این وبلاگم نکردم.
برای جبران سه تا عکس خوشگل براتون گذاشتم. امیدوارم بپسندین "ع ا ش ق ا"



تو همین چند روز میخوام از شعرای خوشگل "علی شریعتی "براتون بنویسم.
تا بعد
خداحافظ همین حالا
امروز روز تولدمه
من ۱۸ سال پیش در چنین روزی به دنیا اومدم.
هدیهاتونو با کمال میل دریافت می کنم.
ممنون



کلامی از بزرگان
"آلبرت اینیشتین"
اگر حقایق با فریضه ات سازگار نبود، حقایق را عوض کن.
"دیل کارنگی"
از پنجره شب، هم می توان به تاریکی نگریست و هم به ستارگان درخشان.
"امرسون"
تار و پود روح مادر را از مهربانی بافته اند.
"ویلیام فیدر"
موفقیت تامیزان زیادی متصل ماندن به هدف است،در لحظه ای که سایر افراد آنرا رهاکرده اند.
"جورج اسمیت پاتون"
موفقیت، میزان جهش شخص در هنگام برخورد به موانع است.
"جنیفر جیمز"
موفقیت مقصدی نیست که به آن می رسیم بلکه سفری است که درحه کیفیت آن قابل توجه است.
"جان اف کندی"
پیروزی هزاران عامل به وجود آورنده دارد اما، شکست تنها و یتیم است.
"آندره میتسون"
مأموریت ما در زندگی مشکل زیستن نیست بلکه با انگیزه زیستن است.
"وین دایر"
تنها صبر زیاد نتایج منوری به بار می آورد.
"ادیسون"
اگر می خواهید در زندگی موفق باشید، استقامت و پشتکار را همراه صمیمی خود سازید.
"رابرت برانینگ"
یک لحظه موفقیت جبران شکست سالهاست.
"کریستوفر مارلی"
فقط یک نوع موفقیت وجود دارد، توانایی سپری کردن زندگی به شیوه مطلوب و دلخواه خود.
"امرسون"
بیشترین بهره را از خود ببرید، چرا که تمام آنچه لازم است در وجود خود شماست.
"وینسون چرچیل"
موفقیت چیزی نیست جز متحمل شدن شکست های مختلف بدون از دست دادن انرژی، انگیزه و روحیه.
"شکسپیر"
سعادتمند کسی است که به مشکلات زندگی لبخند بزند.
"گوته"
اگر هنر نداری هنرنمایی مکن که سخت رسوا خواهی شد.
"رسول اکرم(ص)"
۞ هیچ چیز بیشتر از زبان شایسته رفتن به زندان نیست. ۞
"حضرت علی (ع)"
۞ از افتادن دیگران دل خود را شاد مکن زیرا نمی دانی زمانه برای تو چه پیش می آورد. ۞
"سوجین"
ثروتمند واقعی کسی است که بخشش داشته باشد.
"گابریل گارسیا مارکز"
وقتت را هرگز با کسی که حاضر نیست با تو وقتش را بگذراند، نگذران.
"ناپلئون بناپارت"
پیروزی از آن کسانی است که از دیگران بیشتر استقامت دارند.
"ژرژ هربرت"
یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.
"برنارد شاو"
علت بدبختی ما، اوقاتی است که صرف تفکر درباره خوشبختی می کنیم.
"شکسپیر"
آن چنان باش که از شنیدن خبر کارهای شرافتمندانۀ دیگران، از خود خجالت نکشی!
"ژرژ هربرت"
یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار برتری دارد.
"ارنست همینگوی"
ستاره بخت هیچکس شوم نیست این ما هستیم که آسمان را بد تعبیر می کنیم.
"مشکا"
تا هنگامی که زنده هستی، یاد بگیر که چگونه زندگی کنی.
"ریچارد باخ"
آنچه را که کرم ابریشم آخر دنیا می نامد، ارباب، پروانه خطابش می کند.
"آبراهام لینکلن"
برای قلب راغب، در این جهان هیچ چیز غیر ممکن نیست.
"هوسه"
عشق شبنمی است که از آسمان به غنچه قلب انسان می نشیند.
تنها چیزی که موفق می شود ، موفقیت است.
خنده،چراغ پنجره روح است که نشان می دهد،قلب خانه است.
اگر در قدم اول موفق نشدی، بلند شو و دوباره زمزمه تلاش را سر بده.
یکی از بزرگترین فاکتورها درموفقیت، شجاعت و مواجه شدن با مسائل است.
همیشه افراد هدفمند موفق می شوند ، زیرا آنها می دانند به کدام سمت بروند.
باید شکر گذار باشیم که خداوند هر آنچه را که از او می خواهیم ، به ما نمی دهد.
سخت ترین موضوع مرتبط به موفقیت ، تلاش پیوسته شخص برای موفقیت است.
باید شکر گذار باشیم که خداوند هر آنچه را که از او می خواهیم ، به ما نمی دهد.
همیشه افراد هدفمند موفق می شوند ، زیرا آنها می دانند به کدام سمت بروند.
یکی از بزرگترین فاکتورها درموفقیت، شجاعت و مواجه شدن با مسائل است.
اگر در قدم اول موفق نشدی، بلند شو و دوباره زمزمه تلاش را سر بده.
خنده،چراغ پنجره روح است که نشان می دهد،قلب خانه است.
تنها چیزی که موفق می شود ، موفقیت است.
آینده به کسانی تعلق دارد که موانع و
مشکلات را قبل از اینکه آشکار و
واضح شوند، تشخیص بدهند.
به هم عشق بورزید.


□ ...و قاف، حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود.
"دستور زبان عشق"
□ کودکان کربلا
راستی آیا
کودکان کربلا، تکلیفشان تنها
دائماً تکرار مشق آب! آب!
مشق بابا آب بود؟
□ ترانۀ بارانی
دیشب باران قرار با پنجره داشت
رو بوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک ... چکار با پنجره داشت؟
□ کودکی ها
باد بازیگوش
بادبادک را
بادبادک
دست کودک را
هر طرف می بُرد
کودکی هایم
با نخی نازک به دست باد
آویزان!
□ طرحی برای صلح
شهیدی که بر خاک می خفت
سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت
دو سه حرف بر سنگ:
"به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
که بر جنگ!"
□ همزاد عاشقان جهان
... اما
اعجاز ما همین است :
ما ع ش ق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانۀ کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفته ایم
_ یعنی همین کتاب اشارات را _
با هم یکی دو لحظه بخوانیم :
«ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را که ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی...
ناگاه
انگشتهای "هیس!"
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشمهای من و تو
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود،
مسکوت را !»
□ عید
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آیینۀ تردیدند
نشد از سایۀ خود هم بگریزند دمی
هر چند بیهوده به گَرد خودشان چرخیدند
چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
□ شکار
مرد ماهیگیر
طعمه هایش را به دریا ریخت
شادمان برگشت
در میان تور خالی
مرگ
تنها
دست و پا می زد.
□ سرمایۀ دل
این حنجرۀ این باغ صفا را نفروشید
این پنجره، این خاطره ها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، به خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچۀ راز خدا را نفروشید
سرمایۀ دل نیست بجز اشک و بجز آه
پس دست کم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمائید، شما را نفروشید
□ نیمۀ پر لیوان
این روزها که می گذرد
شادم
زیرا
یک سطر در میان
آزادم
و می توانم
هر طور و هر کجا که دلم خواست
جولان دهم
____ در بین این دو خط ____
□ نیایش
خدایا یک نفس آواز! آواز!
دلم را زنده کن! اعجاز! اعجاز!
بیابان و پر ما را بیاموز
به قدر یک قفس پرواز! پرواز!
□ همسفر ایستگاه
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
□ فراخوان
مرا
به جشن تولد
فرا خوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
در آورده ام؟